تبليغاتX
دو ماهی
Pisces

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست

خدا در قلبي است که براي تو مي تپد

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

 خدا آن جاست

در جمع عزيزترين هايت

خدا در دستي است که به ياري مي گيري

در قلبي است که شاد مي کني

در لبخندي است که به لب مي نشاني

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني

خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نيست

 او جايي است که همه شادند

و جايي است که قلب شکسته اي نمانده

در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زني است به همسرش

بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست

زندگي چالشي بزرگ است

مخاطره اي عظيم

فرصت يکه و يکتاي زندگي را

نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد

چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد

زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد

زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم

و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم

فقط چيزهايي اهميت دارند

چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت  خدا

  و به خود آييم

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم

دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم

سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداونداست

 و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند

کساني که از دنيا روي برمي گردانند

نگاهي تيره و يأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد:

 آيا «زندگي» را «زندگي کرده ایی»؟

__._,_.___

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 15:18  توسط فاطیما | 

 

من زمان زيادي در سيرک زيسته ام

وهميشه وهر لحظه براي بند بازان  روي ريسمان لرزنده نگران بودم.

اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده

بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط مي کنند.

اما اگر روزي دل به مردي آفتابگونه بستي

با او يکدل باش وبراستي او را دوست بدار.

دخترم هيچکس و هيچ چيز را

در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد

که دختري  حتی ناخن پايش را برایش عريان کند

برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تن تو بايد براي کسي باشد

که روحش را براي تو عريان کرده است.

بخشی از وصیت چارلی چاپلین به دخترش(جرالدین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:2  توسط فاطیما | 

 

خداوندا

رحمتی کن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و برای دين کار می کنند و نه از آنها که پول دين را ميگيرند و برای دنيا کار ميکنند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:23  توسط فاطیما | 

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك بسپارند تا قسمتي از خاك ايران شود.

كوروش بزرگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:52  توسط فاطیما | 

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ درب حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.

 هر جا عشق باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:45  توسط فاطیما | 

I had a dream…

I dreamed I was walking along the beach with God

Across the sky flashed scenes from my life

خوابی دیدم…

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زدم

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زنگی ام برق زد

 

 

For each scene I noticed two sets of foot prints in the sand .

one belonging to me

And the other to God

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.

یکی متعلق به من

و دیگری متعلق به خدا

 

When the last scene of my life flashed before me

I looked back at the foot prints in the sand

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم

 

I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints

متوجه شدم چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است

 

 

I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است

 

 

This really bothered me so I questioned God about it

God you said that once I decided to follow you

You`d walk with me all the way

این واقعا برایم ناراحت کننده بود

و درباره اش از خدا سوال کردم

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم

در تمام راه با من خواهی بود

 

But i have noticed  that during the  most troublesome times in my life there was only one set of foot prints 

 ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام

فقط یک جفت جای پا وجود داشت

 

I don’t understand why when I needed you most

You would leave me

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم

مرا تنها گذاشتی

 

God replied my precious ,precious servant,

I have you and I would never leave you

خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیزم

من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت

During your times of trial and suffering when you see only one set of foot prints

It was when that I carried you

اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم…

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:59  توسط فاطیما | 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها.

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس .

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:54  توسط فاطیما | 

You cannot control what happens to you, but you can control your ATTITUDE toward what happens to you,

And in that, you will be mastering change rather than allowing it to master you.  
 
So don't forget to relax in life and don't loose yourself in this fast life....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:49  توسط فاطیما | 

در آخر ساعت درس، يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:

استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست ؟؟

فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه

روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.

به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،

خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب

مملكتش بكوشد.

( پروفسور محمود حسابي)

                                               دكتر حسابي

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:10  توسط فاطیما | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:0  توسط فاطیما | 


همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ، چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته.

Think about living in a glass world , so trying not throw stone to anyone , because the first thing that will be broken is your world


روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همه ي مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک دختر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:15  توسط فاطیما | 

Love  &  Ego

Love & Ego

Once upon a time there was an island,

Where all the feelings lived together,

One day there was a storm in the sea  and the island was about to get downed.

Every feeling was scared but love made a boat to escape.

Every feeling boarded the boat.

Only one feeling was left.

Love got down to sea who it was…

It was EGO…

Love tried and tried but ego wasn't moving also the water was rising.

Every one asked Love to leave him and come in the boat,but Love was made to love.

At last all feeling escape and love dies with ego on the island…!

LOVE dies because of EGO!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:4  توسط فاطیما | 

زندگی:

پروفسور کلاس فلسفه در مقابل دانشجویان خود ايستاد و چند شئ را روي ميز گذاشت.سپس بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ را برداشت و شروع به پرنمودن  آن با چند عدد توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟
همه تائيد کردند.
 
سپس پروفسور مقداری سنگريزه برداشت و آنها را داخل شيشه ريخت و شيشه را به  آرامي تکان داد. سنگريزه ها در مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند، و سپس
 
دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟
  
و باز همگي تائيد کردند.
  
بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت، و خوب البته،
 
ماسه ها همه جاهاي خالي را پر کردند.
 
او يکبار ديگر پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: بله .
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از روی ميز برداشت و روي همه محتويات داخل
شيشه خالي کرد و گفت :  در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!
 
همه دانشجويان خنديدند. در حالي که صداي خنده ها فرو مي نشست، پروفسور گفت: حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشوید که :
>
اين شيشه نمايي از زندگي شماست.
>
توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند ، مانند : خدا، خانواده، فرزندان، سلامتي، دوستان و مهمترين علايقتان . چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان
 
پا برجا خواهد بود.
>
سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند ، مثل : کار، خانه ، ماشين و ...
>
ماسه ها هم ساير چيزها هستند، مسايل خيلي ساده.

پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهيد، ديگر جايي براي
>
سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي ماند، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان را برای چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنيد، ديگر جايي و زماني براي  مسايلي که برايتان اهميت دارد باقي نمي ماند


>
به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي کنيد.
>
با فرزندانتان بازي کنيد.
>
زماني را براي چکآپ پزشکي بگذاريد.
>
با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد.
>
هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابي ها هست.
>
هميشه در دسترس باشيد.

اول مواظب توپهاي گلف باشيد، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند.
 
موارد داراي اهميت را مشخص کنيد. بقيه چيزها همان ماسه ها هستند.
 
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟

 
پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما
نشان بدهم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، هميشه در آن جايي براي صرف دو فنجان قهوه با يک دوست هست!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:59  توسط فاطیما | 

 

D'amour ou d'amitié



 

Il pense à moi, je le vois, je le sens, je le sais
Et son sourire ne ment pas quand il vient me chercher
Il aime bien me parler des choses qu'il a vues
Du chemin qu'il a fait et de tous ses projets

Je crois pourtant qu'il est seul et qu'il voit d'autres filles
Je ne sais pas ce qu'elles veulent ni les phrases qu'il dit
Je ne sais pas où je suis, quelque part dans sa vie
Si je compte aujourd'hui plus qu'une autre pour lui

Il est si près de moi pourtant je ne sais pas
Comment l'aimer lui seul peut décider
Qu'on se parle d'amour ou d'amitié
Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie
Même s'il ne veut pas de ma vie
Je rêve de ses bras oui mais je ne sais pas
Comment l'aimer, il a l'air d'hésiter
Entre une histoire d'amour ou d'amitié
Et je suis comme une île en plein océan
On dirait que mon cœur est trop grand

Rien à lui dire, il sait bien que j'ai tout à donner
Rien qu'un sourire à l'attendre à vouloir le gagner
Mais qu'elles sont tristes les nuits
Le temps me paraît long et je n'ai pas appris
À me passer de lui

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:56  توسط فاطیما | 

طنز  Funny


(۲)

 

ترجمه شعر اتل متل توتوله به انگليسي J

 

How's Hassan's Cow? she doesn't have neither milk nor tits. They took her milk to India. Marry a Kurdish Woman. Name her anghezy...Around her hat reddish. Aachin and Vaachin cross one of your legs...



(۱)


A man was praying to God.



He said, "God?"

God responded, "Yes?"

And the Guy said, "Can I ask a question?"

"Go right ahead", God said.

"God, what is a million years to you?"

God said, "A million years to me is only a second."

The man wondered.

Then he asked, "God, what is a million dollars worth to you?"

God said, "A million dollars to me is a penny."

So the man said, "God can I have a penny?"

And God cheerfully said,

*

*

*

*

*

*

*

*

*

"Sure!...... .just wait  a second." 

 

 

Oh My GOD

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:38  توسط فاطیما | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پروردگارا، تقدیرم را زیبا بنویس، کمکم کن، آنچه را تو زود خواهی من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر خواهی من زود نخواهم

نوشته های پیشین
شهریور 1389
مرداد 1389
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
تسنیم(خارج از محدوده)
خاطرات سروش
زن بودن
رز عزيز
يلدا
جملات كوتاه
مقالات آموزشي و دانلود نرم افزار هاي کمياب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM